۱۳۸٤/٤/۸
 

 

دوست می دارم من این نالیدن جانسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

کام جویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

 

 

به گمانم عشق تبلور تنهایی است

هیچ کسی در گوشه روح نه از منظر کوچکی  ، برای ماندگاری

افشای اسرار بین گل و ماه  نه بین ترانه و آه ، بت گلی نشسه و گذشت وزشی گاه گاهی در راه  یا حتا خواندن سروده به زمزمه میان همهمه سر کشیدن  خمره شراب.

عشق...

این سکوت بی انتها ،چهره کودکانه ی  تو را چون نواری تمام نشدنی هر روزه بر دیدگانم می گذراند به سرعت ، تا ظلمت هجران را به سوال روم از تاکی باردار، هر شب.

ای بامداد، ای شامگاه ، ای بیداد

به سجود می روم دیوان را، هر دم تا که خبری مرده برایم به ارمغان آورد.

 

این چنین

نثر آخرین را می گویم بر آخرین بادبان بر افراشته

به واپسین واگویه نزدیکم از دفتری نو ، همانی که پایانش به گمانم تو باز می آمدی.

 

آخرین بادبان بر افراشته  فقط برای نخستین درود ما برافراشته شد

آخرین بادبان بر افراشته برافراشته شد ، بی آنکه تو... فانوسی روشن بر راهم بیاویزی

آخرین بادبان بر افراشته برافراشته شد ،تا نفسهای ناامن را به پشت بادبان بیاندازم و بسوی جاودانگی شراع برکشم

آخرین بادبان بر افراشته برافراشته شد ، و تو آخرین نگاه را دریغ کردی تا آخرین حرفمان به افسانه مبدل شود.

عشق...

این چنین جاودانگی را نمی خواهم  

گفتم نثر آخر است اما آخرین شعر نیست.

پیش نوشته ایست بر مزامیر زیر

تقدیم به تو...

 

 

 چشمه سبز  ۸۲  

 

                                                                   

تو...

صدای شکست آبی زیر گام های لرزان عاشقی سست

همان صادق صبحی در زمستان بی بهایی

کورسوی فروزان عزم به دره خیال

انتهای جویبار وصل به ساحل لذت

تو...

گرمای صمیمیت شالگردنی هستی بر گردنه غرور

تو...

همان شعله لرزان فانوسی

بر چهره من ، ناخدای پیر بی شکست

در آستانه آخرین بادبان بر افراشته

زورق خیالم آرامشی می گیرد از عطر نگاه تو

در بیکران دریای وهن جدایی

تنها امید از پشت لبهای لرزان تو می گیرم

بدینسان آسوده خاطرم تا دیدار مرگ و فراموشی.

 

پسرک گلفروش

زمستان ۸۲

 

behdad

۱۳۸۳/٤/۱
دفتری نو

شب ، نیمه های تابستان و بوی نارنج ، رقص ماه در آب و خواهش فواره

تن سوخته ام آن شب رنگ شقایق بود نمی دانم دست هایم داغ تر بود یا پیشانی ام مهر مریضی داشت.

از آن شب به بعد هر شب تبی دارم.

یادش بخیر

دیوان حافظ ، شراب و پنیر کوپنی، شبهای بارانی و بوی گوگرد، پرواز موشک و کاغذ باد، جشن فانوس و گم شدن ستاره بخت.

هرچه گره می گشایم تا شاید میانش دست خطی از تو در آن قرن زلال گذشته بیابم افسوسم بیشتر میشود از به سر آمدن کل کل بلبل و سکوت مرداب ، مرگ ترانه ، اعدام سروده و محاق شاعر.

خواندن شعر هم برای تو بیشتر غم نامه سیاوش شده و دادنامه سهراب

اما چه باک

 تا زمانی مهتاب پشت ابر جدایی میخندد چراغ در پستو خاموش باشد، چه باک.

گهگاهی که شاعر میشوم به گمانم به هم نزدیکتریم ، نمی دانم تو اول قصیده برگ زرد بر رودخانه  بی انتها خواندی یا من شعله لرزان خموشی شدم و همه روحم را بر سر دار عبادت تو جا گذاشتم.

بگذار این بار بگویم 

دفتری نو برداشتم

دفتری نو برداشتم ، اشعار کهنه را در آتش آرمان خواهی سوزاندم که دیگر سروده هایم جای هیچ خود خواهی و تصاحب نبود

قرارگذاشتم از این سرگشتگی به بعد برای بوی ریحان ، عطر لاله  واژگون ، ریزش ستاره از بزرگی ظلمت شب و یاد تو بسرایم.

به خیالم بیستمین شعر تو باز می آیی ، واگوی ای در هر نیمه تابستان ، نمیدام آن روز چند ساله خواهم بود.

به خیالم  

به خیالم چه باک تا زمانی مهتاب پشت ابر جدایی میخندد چراغ در پستو خاموش باشد.

 

بگذار این بار بگویم

تا که باز گردی عشق پشت پرچین دلم محبوس است ، تا که برگردی.

از گفت و گوی قسمت گله ای نیست، سر در خویشتن سوار زورقی که خود ناخدای بی مسافرآنم بادبان ناسور برافراشتم ، شراع به موج نارضایتی برگشودم تا ماندن و نماندن ها را در آستان دماوندت بگذارم.

بگذار کمی بیاسایم

میدانم آن روز خوابم آرام ترین رویای جهان خواهد بود .

 

بگذار به خیالم باز آیی

عشق پشت پرچین دلم محبوس است.

 

هابیل در انتظار

 

در آستانه بهار ناامید پر ترس از هر گفت و شنفت فریبا گفتار

                                                                      و مزامیر برهنه زندگی

آمدند ناخواندگان به سهم خواهی از جنازه عشق

                                            به خود کامگی و خود خواهی و تصاحب ها  

                                            چون کرکسان خوش چهره بد کردار  

در این بین

هوای سکون از هر خروش و خضوع بر تو بر گزیدم.

 

میان سرگشتگی نیمه شبان خود به تو سلام میگویم

موجی از غسل تعمید پسر مصلوب شاید سرازیر شود به ساحل دلگیر شب زده تحجر و گردنه خفقان ابتذال

***

به گمانم مقدر نیست در شب واژگون همزیستی

سلام

هر سروده را اقاقی و بهار همزاد شکفتن باشد

کلام به حرفی آشنا ،  دست به انگشت مرحمی

                                            در زاد روز حوا مادر آسمانیمان

او ماه نشینی است بی خیال از هر سجده آب تعبد به چک چک یکی فریاد من.

در این سوخته خاک

دژخیم بی پروا نور میدزدد تا رقص فانوس تنها روشنایی روز باشد

 تا تنفس را بر سر نیزه در اهتزاز میگذارند ، تنهایی جاودانگی است

خون آبه های قصه جدایی من وتو هم پشت گسل های همیشگی بد فهمی تا ابد نا پیدا می ماند

 

پس به چه به هراسم؟

ترس از ذرات لجام گسیخته ی روح تاریک شب بی جلیل فوران دارد

نه شبح لرزان من ، شاعری در دقایق گنگ و محتوم و محکوم بودن یا نبودن

***

در روزگاری که زبان داران بی زبان مسکوت ترین اند به اذن زود رنج پدرم آدم

از دشنه مرگ برادر هراسی ندارم

***

میان فرو افتادن پرده آخر و نشستن به انتظار

سلام را چنان میوه ممنوعه و فریب حوا از ذهن مکر نمیدانم

 

براستی

اشک هایی جاری میشود

                        بر قبلگاه قابیل عاشق کش و قتلگاه هابیل در انتظار

به جرم یکی سلام بر تو...

 

 

پسرک گلفروش

٨١/٠٣/٢٣

 

 

 

 

 



behdad

۱۳۸٢/۱٢/٢٦
عصر یخبندان

 

مدت هاست کمتر می نویسم ، قصد رفتنی نبود اما عزم نوشتن سلسله وار هم در خود نمی دیدم ، فقط از این فرصت (نوروز باستانی) استفاده  کردم و چند سطری نوشتم.

 

دوستان خوبم در پرشین بلاگ...

وبلاگ نویسی بین مردم این سرزمین هم خارج از احساس و دل بستگی ها و  روحیه خاص ایرانی ها نیست گهی کند ، گهی تند ، گهی مسرور، گهی سر در خود (از جمله خودم) و کمتر کسی است که با  آهستگی و پیوستگی بنویسد ، البته بی دلیل نیست ، از حدود 30 وبلاگ نویسی که در این یک سال اندی با آنها آشنا شدم بطور مستمر. بیش از نیمی از آنها یا نمی نویسند یا وبلاگ خود را خذف کردند خستگی  بی حوصلگی و نا امیدی روز افزون در بین مردم نمود سال های اخیراست ، نتیجه عمل متحجرین  آزادی ستیز دین مدار نماست.که در روزنویسان عصر تمدن(وبلاگ نویسی) هم  نمود کامل دارد.

         ********************************************************

با تمام این ناملایمات و دل خوری های هر روزه  در عصر یخبندان دگر بار

در آستانه بهار و تغییر دوباره فصلی از سال هستیم روزهایی که می گذرند و به مانند آن دیگر پیدا نخواهد شد و سال دیگر چه من باشم ... چه شما باشید... حدیثی وجود خواهد داشت  و رود خروشان زندگی جاریست و فصل دیگری آغازیدن خواهد گرفت ترانه هایی دوباره از لب چکاوکان سوخته بال شکفتن خواهد کرد، نسترن و اقاقی هایی از درون خاک سرد ما را سلام گویند تا پیام پیروزی  باشند که جهان را با نغمه های عاشقانه شالوده نهاد آن زلال هستی بخش بی همتا ، هر روزی که می گذرد در خاطرمان رنگ رخ شیرین باشد در ذهن بی رسوب فرهاد، باشد که عاشقانه ادامه دهیم         

پس از خاطر نبریم هم وطنان مان در آن نخلستان پر مرگ در انتظار دستان گرم شماهستند  نگذاریم به قول شاملو ( بهار منتظرمان بی مصرف  افتد) بم در انتظار است ، مبادا لبخند بلور بم بشکند در دستان فراموشی ما چون خندیدن حق همه انسان هاست.

 

 

      

 

 

    بهار خانم

          

  پرچم انداخت گلبرگ اساطیری از بیرق  سرد تاریخ

  میان دوبار دویدن کاج کج اندام وصال

  ارثی ی نامیمون باد حادثه جو

  میان دوبار ایستادن بر سر پنجه زخم دوست

  شد عبوری وحشتناک بر فراز آشیانه اندوه

  خاموشی شعله بزم باستانی پاداش شوکران حقیقت شد

  صدای بهار خش خشی شد  به  دست جلاد پاییز

  بر گردن  پر تپش زندگی  

  بهار خانم

  بگو در این سپیده شب زده کوره راه واژه را به کدامین دیدار جستجو کنم؟

  جنازه عشق به کدامین تابوت بی ثمری میخ زنم؟

  دست پر پینه روزگار به کدام لب بی دروغ بوسه دهم؟

  ...

  بهار خانم

  روزگار سردی است کنار اجاق کور امید.

 

پسرک گلفروش

زمستان ۸۲

   

behdad

۱۳۸٢/۱٠/٢۸
يک نخلستان پر مرگ

احساس کردم چیزی از درونم کاسته شد تحمل دیدن چنین صحنه هایی سیاه ازپشت صفحه رنگی تلوزیون در توان من نبود در حالی که آلانه هزاران نفر با خانه ابدیشان یکی شده بود با گروه امداد کوهستان توسط هیئت کوهنوردی به منطقه اعزام شدم.در بدو ورودم به بم تنها تصویری که دیدم نخل های رو به آسمان و انسانهای دراز کشیده رو به افق بود ، بم سراسرمصیبت شده بود. زندگان دیروز زیر خشت خام ، زندگان امروز رو به مرگ ، مرگ پر درد ، درد دخترک یتیم پر رنج ، رنج پدر پیر کشته فرزند پر اشک ، اشک ها جاری برای دست پر خون زیر خاک ، زمین سوگوار این مهمانان ناخوانده ، دیدم آنجا شن های کویر پشیمان بودند از لرزش خود ،دیدم بم به لحظه ای شد یک نخلستان پر مرگ.

استقرار در بم:در هشت روزی که در بم مشغول امداد رسانی بودم متاسفانه با ارگانی همکاری کردم از جمهوری اسلامی به نام جمعیت هلال احمر که خود فاجعه ای بود، از نبود مدیریت ، نداشتن نظم ، کویر وجدان . مردگان که دیگر نبودند اما بازماندگان هر روز به نیستی نزدیکتر می شدند. ستادی که در آن مشغول شدم در ارگ قدیم بم بر پا شده بود شهر به ۱۴قسمت تقسیم شد و سهم ستاد ما منطقه ای بود که با 100% تخریب مواجه شده بود منطقه فقیر نشین بم با وسعت بسیار با بیشترین آسیب دریغ از 2 خشت خام استوار بر هم ، خانواده ای نبود که عزیزی را از دست نداده باشد ، همه سراسیمه ، درمانده و گیج و مبهوت

ستاد :به دو گروه تقسیم شدیم1_ آواربرداری 2_ امداد رسانی ما در گروه دوم جای گرفتیم و وارد خیابان های شهر شدیم باور نداشتم چنین صحنه های تکان دهنده ای ، انسانهای سیاه پوش که دیگر قطره اشکی نداشتند برای فروریختن از داغ نبود عزیزان.

نحوه توزیع:توزیع امکانات بسیار نا مناسب بود هیچ کدام از اجناس اهدایی کشورهای خارجی پخش نشد تمام آنها توسط یک ارگان نظامی دزدیده شد . بعد از بازگشت از بم با خبر شدم در بازار آزاد به فروش میرسد.و دریغ از فهم شعور مسئولین و مردمان خودمان ، تمام شهر پر شده بود از روستائیانی که خود را به جای زلزله زدگان جا زدند تا چادر و غذایی بگیرند بیشتر آنها از روستای نرمانشیر بودند ، هر چه ما توزیع می کردیم آنها می دزدیدند و مصیبت زدگان در سرمای زیر صفر در کنار خرابه های خویش در سرما خشک می شدند. از نیروهای نظامی و انتظامی خبری نبود هیچ امنیتی بر قرار نشد، اشرار برای یافتن اشیائ قیمتی به شهر سرازیر شده بودند و روستائیان برای گرفتن چادر و فروختن آن درشهر خویش حتی از شهرهای زابل و زاهدان – جیرفت و کرمان هم آمدند تا لاشخوری باشند بر تن معصوم یتیمان. برای رساندن وسایل به دست مردم هر بار با 15 کوهنورد سوار بر وانت بار میشدیم تا شاید تعداد کمی از آن به دست نیازمندش برسد با وارد شدن به هر کوچه مردم به سوی ما حمله ور میشدندبرای گرفتن تکه نانی، ناسزایی که سزاوار رژیم بود نثار ما می شد ، ضربات دشنه ای را که باید بر گردن ظلم وارد میشد بر تن امدادگر می نشست وما به امید رسیدن حتی جرعه آبی به دست کسی که استحقاقش بیش از این بود قبل از آن لرزش هجرانی تا پاسی از نیمه شب در نخلستان ها حرکت میکردیم . با اینکه لباس هلال احمر بر تن داشتیم اما حاشیه امنیتی نبود در این هشت روز 5 نفر از امدادگران با ضربات چاقو مجروح شدند. نمیدانم شهر بم تقاص چه چیز را پس می داد و ما چه چیز .

آمار:آقایان با برگه ماموریت در جیب لباس اتو کشیده خود سوار بر ماشین های آنچنانی در سطح شهر رژه میرفتند شیشه های اتومبیل بالا،ماسکی بر دهان با چشمهای احمقانه خودمردم را نظاره میکردند. همه به دنبال آمار دادان دروغین به ارگان خود بودند، در روزی که با خبر شدم تلوزیون جمهوری اسلامی تعداد کشته شدگان را 30000 نفر اعلام کرد آمار ما بیش از 50000 نفر بود ( گرچند در روزهای بعد این آمار اصلاح شد)و تعداد کشته ها بیش از این هم خواهد بود در قسمت شمال غربی ارگ بم هنوز آوار برداری نشده بوی تعفن بیداد میکند کشته ها بیش از این خواهد بود بین ۵۰ تا ۵۵ هزار نفر. گفته میشود 96000 چادر توزیع شده اما 5000 چادر بیشتر برپا نشد نمیدانم چطور شهری که قبل از زلزله 90 هزار نفر جمعیت داشت و بیش از 50هزارنفر آن کشته شده بود و تعداد زیادی مجروح به همراه خانواده های خود در شهر های اطراف بودند چنین رقمی را ادعا می کنند.روزی که بم را ترک کردم بیماری اسهال خونی شایع شده بود.

امنیت:اکثر افراد نظامی شهر کشته شده بودند تعداد معدودی از افراد پلیس از سایر شهرها به بم اعزام شده بودند اما به هیچ عنوان کافی نبود، به حدی ناامنی بود که برای حفاظت از اردوگاه هر شب تا صبح امدادگران مشغول نگهبانی بودند ، عده ای غیر بومی در روز اول حادثه با رفتن به یک پاسگاه ویران شده لباس ، اسلحه ، بیسیم و اتومبیل نیروی انتظامی را ربوده بودند و در شهر مشغول باج گیری از مردم شدندمابی خبر از همه جا آنها را برای حفاظت از خود وارد اردوگاه کردیم در شب اول ناگهان متوجه شدیم تمام چادر موجودی در انبارها در پشت وانت باردزدیده شده پلیس بار شده و در حال خروج از کمپ هستند نیمه های شب با آنها که مسلح بودند درگیر شدیم ، از یگان وی...همستقر در ارگ بم درخواست کمک کردیم ، 5 نفر دستگیر شدند و 4 نفر گریختند.

با دستان خالی:آنجا بچه هایی دیدم مثل مهتاب نورانی و لباسی بر تن از جنس غبار غم، روزها گشنه و تشنه شبها در سرما لرزان و گریان.مادرانی دیدم برای شیردادن به طفل خویش در پستان خود هیچ نداشتند اما آنقدر پر غرور بودند که حاضرنمی شدند درخواستی داشته باشند.مردی را دیدیم در نبود دو خواهر ، همسر و فرزند ، پدر و مادر خویش در ته کوچه ای خاکی روی خرابه های زندگیش نیمه های شب اشک میریخت به قدری بزرگوار بود که حاضر نشد در آن سرمای طاقت فرسا چادری ار من قبول کند حتی مقدار غذایی را که به اصرار به او دادم گفت به همسایگانش خواهد داد ،شکسته و تنها بود ناگهان بغضش شکست سر در گریبان من میگریست ،میگریستم

دخترکی را دیدم با پایی برهنه و لباسی پاره از من هیچ نخواست بجز یک جفت دمپایی و قلم کاغذی برای نوشتن اسمش آرزو بود( چه اسمی ، آرزو ، همان آرزوهای دوران کودکی که چه زود بر باد رفت )

زنی را دیدم با کمری شکسته ، لنگان لنگان به دنبالم میگشت برای گرفتن چادرپاره ای تا کمتر بلرزد همسر و فرزندان خویش را از دست داده بود و پدر معتادش او را از چادر خود بیرون کرد تا با اوباشانی از جنس خود به استقبال دود و دم خود بروند.

انقلابی در خویش:هیچ گاه فکر نمی کردم با دیدن این صحنه چنین دگرگون شوم این بار فرق می کرد ، نیمه های شب زیر نور چراغ به جسدی بر خوردم که نیمی بیرون و نیمی درون خاک بود با گردنی شکسته رو به پایین ، زانویش درون سینه اش نشسته بود ، عریان عریان با پوستی سیاه شده ، مردی ریز اندام که نگاهش رو به بیرون بود ، باد خاک پر شده چشمانش و تعفن بر جامانده از جسدش را یه صورتم تازیانه میزد ناگهان نگاهش با نگاهم گره خورد ، آنچنان مظلومانه به من چشم دوخته بود انگار حرف میزد، می گفت سر انجام کار است این چنین ، انسانی که تا قبل از مرگ اشرف مخلوقات است به یک باره رو به نیستی سرشی می خورد به حدی که کسی تحمل دیدن رویش را نیز ندارد به چشمانم و چشمانش با هم خیره شدیم ، چیزی در من فرو ریخت احساس و امیالم به یک باره کنار جسد متلاشی شده از هم گسیخت.

این شعر را برای پسرکان و دخترکان آرزو سروده ام.

دخترک ابر

باز شدن لبهایم بجز زمزمه چه توان دارد

از این مصیبت هجرانی

جز خالی دستانم توانی نیست

از لرزش حماقت انسانی

ای دخترک ابر

فقط به تو سلام می گویم

به گرمی اشکی که فرو ریخت از پشت نگاه به نخلستان مرگ

ای دخترک ابر بگو

مادر کجاست ؟ پدرت کو؟

...

مادرم مرد ، همراه طفل نیامده فردا در زهدان خویش

پدر پیر جان داد زیر آوار احساس تا گردی نپاشد بر گیسوی دخترک ابر

دخترک ابر

یک دست زیر خاک یک دست نجوای همزاد سر میدهد

یک چشم پوشیده از خشت خام یک چشم رو به افق

چه کردند این مردمان نامرد سرشت

چه آسان تو را کشتند حاکمان

دخترک ابر

بیدار شو منم با خالی دستانم بر بستر تو

فرو می ریزد اشکهایم برای شستن چشم تو از گور خاک

تنها یک بار

تا نبینند حاکمان اشکی بر بستر اهورایی

بخواب...

بخواب

این چنین بخواب

فاصله ما تنها تکه ای حرف ست پشت سکوت

فاصله همان نت سخت است به وقت شکست

زمان همان سفر فاصله هاست

و زمانی به آسمان تنهایی ات پای خواهم گذاشت با همان خالی دستانم

فاصله ای نیست جز ریزش ابر تاثر بین من و تو

ای دخترک ابر

بخواب...

این چنین بخواب

زمان دیدار نزدیک است

زمان همان سفر فاصله هاست.

بم زمستان 82

پسرک گلفروش

 

behdad

۱۳۸٢/٩/۱٧
 

رندان جهان در سلسله مو بیفتند و کمی مست شدند

من در این حلقه افتادم وهمه غرق شدم

گفت عارف سلسله جنبان فلک عشق بود

من در این چاه فتادم و همه نیست شدم

یاران خیالی شبنمی بودند در آن شب زهر

نوشیدم و از پوچی پوچ هیچ شدم

ساقی قدحی پر کن تا از سر خود باز کنم

ریسمان وصل یار که خراب معشوق خراب شدم

راهی نیست از فراقش باید به خراباتی رفت

روز مرگ من نزدیک است جامی ده که هلاک شدم

نیست درد من عاشق ای رند نظر باز

جز زندانی این سلسله جنبان ، معشوق که آن جاست

نشد محبوب به کام و من عازم رفتن

نیست مرا یارای این مکاره ماندن

نیست سهم من از کام دنیا جز دل شدگانی

حیف دیر به هوش و زود هم آغوش خاک شدم

 

پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/۸/۳٠
 

در مطلب گذشته همه نوشته ها سرگرم گفتن و یاد آوری از رفتگان بود و اینکه چه بد ما که تا عزیزی سفری اغاز نکند بر خاطره مان نقشی نمی بندد . در طول این مدت وبلاگ نویسی از دکتر شریعتی محمد اوراز ، سعید امینی و سهرای سپهری و... نوشتم . و چون نخواستم خود در این دایره بسته مرده پرستی گرفتار شوم نوک قلم چرخاندم تا به اسم سید علی صالحی رسید

صالحی از شاعران نو گرای یک دهه قبل از انقلاب سیاه بود(هست ، چون زنده است هنوز ، فکر میکنم خبری از او ندارم) شاعری خون گرم از دیار گرم جنوب، مسجد سلیمان ، به قول خودش تمام تقدیر موج ناب همین بود هرکس به راه خویش از دست روزگار ، برف های قله نشین سرنوشتی چنین دارند که هرکدام را رودی و به راهی( سرودن رودی شد که سید در آن سفر آغاز کرد)

شعری که انتخاب کردم قطعه ای است از کتاب ( از آوازهای کولیان اهوازی ) کارنامه ی شعرش به جا مانده به جنوب که در میان کولیان اهوازی سروده شده است

سروده علی صالحی برنده جایزه فروغ هم شده است.

 

در آستانه ی مرگ و  

                        مزامیر زندگی

تنها تو را برگزیدم

چرا که تو

      چراغ

                  از قرائت دریا

                            داری.

بگو

با سواران بی سر من

         که از تنگه های این شب جلیل

                            می آ یند

                            چه خواهی کرد؟

در شیئی و

          در جهان

          تنها اضطراب سفر است

                      که به ساحل رفتن

                               خواهد رسید.

من می مانم

هم در آستانه مرگ و

هم اندر خواب زندگی

*

پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/۸/۱٧
سرنوشت ونگوگی

 

 

یکی از لذت بخشترین کارهایی که در زندگیم انجام دادم کوه نوردی بوده ، در حین نبرد با کوه احسا س غریبی دارم  و خیلی برام جالبه هر از گاهی میرم ( اگر این زندگی ماشینی اجازه بده) این بارنوبت به بینالود بود اما یک تفاوت بزرگی داشت.

بزگترین دلیل  صعود به قله ، گرامیداشت سال روز به شهادت رسیدن سعید امینی یکی از کوه نوردهای خوب ایران بود که در سال 1367 در غار پرو در میان چاه اریکال طناب حما یتش پاره شد و به ته چاه سقوط کرد و جان به جان تسلیم کرد جنازه سعید امینی همچنان در ته چاه اریکال به جا مانده. همچنین گرامیداشت یاد و خاطره محمد اوراز قهرمان دنیا  که چندی پیش بر اثر سقوط از ارتفاع 600 متری کوهی در پاکستان کشته شد.

در هنگام مرگ بیش از 35 سال نداشت  ، تا قبل از  اینکه خبر سقوط و سپس مرگش در ایران پخش شود کسی از وجود این چنین انسانی بی خبر بود.

نمی دونم چرا قهرمانان ایرانی همیشه دچار سرنوشت ونگوگی میشوند تا نمیرند مشهور نمیشن تا نمیرند تجلیل نمیشن ،  باید بمیرند!! تا  به آنها افتخار کنیم باید بمیرند!! تا بفهمیم چه کسانی را از دست داده ایم همیشه مرده پرست بودیم همیشه.

 

 

 

بینالود

ارتفاع : 3200 متر

صعود: 26/6/82

ادامه رشته کوه البرز شرقی متصل به غرب رشته کوه هیمالیا

دومین کوه بلند خراسان بعد از شیر باد به ارتفاع 3500 متراز سطح دریا

 

 

 

واقعی ترین شایعه

 

درطول این 10 سال آخر هر بار شایعه ای از این نوع می شنیدم تنم گرم میشد و روحم یخ میزد.

به یاد دارم ، خاطر پدر را در شامگاهان تابستانی گرم  با روشن کردن گرامافون و شنیدن صدایش شاد میکردم و خود در آغوش پدر جا میگرفتم و با هم همسرایی میکردیم  ، به هنگام شنیدن خبر رفتنش تمام خاطرات آن سالها  به لحظه ای  بر دیدگانم گذر کرد.هر بار به او مینگریستم در سایه گیسوی سپید ش عزیز دیگری را میدیدم در پس صدای دلنشینش لبخند بی مرگ دیگری را میشنیدم ، بود طبیب دل اما این دل مداوا نکرد بلکه بیشتر مبتلایم کرد.

به آنچه دوست نداشت مبتلا شد دیارش غربت بود و بس آنچنان بلند و رسا میخواند تا برسد از آن دورها به وطن  به آن آرزوهایی که مرد آن سینه هایی که بسوخت برای دیاری که در آن کسی رخت عروسی ندوخت.

 

چو رفتی و شدم تنها روم به جانب صحرا

مگر  چه این دل سوزان شقایق میکنم پیدا

گلی که همچو من تنها  فتاده در بیابان ها

به خانه آرمت صحرا

به خانه آرمت صحرا

 

 

   پسرک گلفروش

 

 

 

 

 

behdad

۱۳۸٢/۸/٥
 

نشسته

بر چهارپایه

زمان

از پنجره خاکستری اکنون

سرش برگی زرد را شهادت دادم

پنجه ی

سرد باد

دست یازید

بر تن نحیف برگ

پائیز اندوه

پیچید میان باغ درد

***

نگاهم

گره خورد

به دست آویزان درخت

برای

هم آغوشی برگی زرد

لبانم عشق را

به دروغ خندید!!!

درونم گریست

به

فرود صاعقه بر درخت زخم

***

من

همچنان

از

پنجره خاکستری اکنون

به دوردستها می نگرم.

نیشابور ـ روستای بوژان پاييز ۸۲

پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/٧/٢٠
پادشاه عاشقان

شعر حافظ دریای است بی موج که با خواندن آن سوار بر زورقی روی برکه نیلوفران آبی بادبان عشق برافراشته می داریم ، اما نمی دام چه کسی و چه وقت نشستگان بر این کشتی شکسته را به سر منزل مقصود می رساند.

 

کشتی نشستگانیم ای باد شرطه بر خیز                         باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

 

در شعر حافظ همیشه غم زمان و زمانه موج میزند ، حسرت آنچه از او دریغ شد ، آنچه به آن نرسید

 

جان بر لب است و حسرت در دل که لبانش                  نگرفته هیچ کامی جان از بدن بر آید

 

او از گذر دنیا می گوید که فانی است و از آنچه باقی است ، هیچ  ، جاری است

 

بر سر جوی بنشین و گذر عمر ببین                           که این اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

او بر سر جوی می نشیند و موج موج زلف یار را در خشم جویبار عشق شهادت میدهد، او از عشق به عرفان می رسد در سراسر دیوانش می بینیم اثری از عاشقی و دوری معشوق ، گله گذاری ازعاشقانی که مستحق هجرانند و معشوقی که موجب ترک دل و دین است

 

کس به امید و وفا ترک دل ودین مکناد                     که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

 

افزون بر معانی شعر او یکی از دلایل جذابیتهای غزلش ایهام فراوان در آن می باشد که هنوز کسی نمی داند منظور از بیان این بیتها چه بوده ، در شعر او چنان روانی وملاحت به چشم می خورد که پس از بارها خواندن هیچ دل زدگی و پژمردگی احساس نمی شود، یک حالت موسیقیایی در آن مترنم است که با روح اشعار عاشقانه حافظ همخوانی بسیار دارد و بر گرفته از عمیق ترین و ظریف ترین حالات درونی اش می باشد ، عشقی که همراه با اندوه است،  دوایی بر درد آن یافت نمی شود و اگر پای بر آن واده بگذاری سرشی خواهی خورد بر قعر دریای حسرت و ناکامی.

 

چون عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود   ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

***

سخن عشق نه آنست که آید به زبان                 ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

***

در باره حافظ سخن بسیار میتوان زد اما نه در  اینجا بیش از این امکان بحث و حدیث است و نه من بیش از این سواد گفتن و او خود برای پایان اوسانه گویان این چنین پر ملال، خوب گفت است:

 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی               که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

در آخر سری زدم به دیوان پادشاه عاشقان در شبی که شب و روزش را با او روزگار می گذرانم

***

در خرابات مغان نور خدا می بینم   این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو     خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن    فکر دوردست همانا که خطا می بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب  این همه از نظر لطف شما می بینم

هر دم از روی تو نقشی زدم از راه خیال  با که گویم که درین پرده چها می بینم

کس ندید ست ز مشک ختن و نافه چین  آنچه من هر نظر از باد صبا می بینم

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید

که من او را از محبان خدا می بینم

 

مطلب آینده وبلاگ به سر دبیری و مدیر مسئولی خودم

عنوان: پیچش موج

موضوع: نقدی بر دوستداران کنوانسیون رفع تبعیض زنان

تاریخ : شنبه 26/7/82

 

 

behdad

۱۳۸٢/٧/۱٦
روزت مبارک گذشته من

روزت مبارک گذشته من

 

روز جهانی کودک باز هم فرا رسید ، در تلوزیون برنامه های بلند مدت پخش شد روزنامه ها در صفحات آخر مطلب کوچکی در لابلای آگهی های بازرگانی از جنس پفک نمکی و چیپس و آدامس به این موضوع اختصاص دادند

مسئولین مملکتی چشنواره ای راه اندازی کردند آقای وزیر و معاون و خانوم مدیر کل نظرات بسیار در خور توجه ای صادر کردند برنامه های آینده سازمانی حجیم را بازگو کردند هزینه های گزافی پرداخت شد برای خوردن و بردن آقایان و خانومها.

پدران و مادران فرزندان خود را به پرستاران الکتریکی سپردند (تلوزیون) تا طبق آخرین آمار کودک امروزی هنگامیکه پا به سن 7 سالگی می گذارد با 4500 ساعت کمبود خواب مواجه باشد.

کودکی که احتیاج  به شور و نشاط و تفریح و برخورد نزدیک با هم سن و سالانه خود  دارد چه بی گناه در میان حجمه ای از تجاوز به شعور و فکرش قرار گرفته و ما چه ظالمانه او را در میان این دالان تاریک رها کردیم به دست سرنوشت.

باز هم می گویم

روزت مبارک گذشته من

 

 

15 مهر ماه

نیمه مهر 75 سال گذشت از شروع تنهایی کسی که پی چیزی می گشت ، پی نوری بود گاهی هم پی ریگی شاید هم پی رنگ بی رنگی.

او بارها سوگند خورد به تماشا ، به آغاز کلام ، به پرواز کبوتر از ذهن ، می گفت واژه ای در قفس است ، قفس او دنیا بود ، قفس او انسان بود

دربین آشنایان غریبی بود بی کس تا کسی او را صدا زد

گفت سهراب : کفشهایت کو؟

و او پیراهن تنهایی خویش را بر داشت با چمدانی پر درد و سئوال بسویی رفت که درختان حماسی پیدا بود و در آن وسعت بی واژه پی چیزی گشت که پشت قانون گیاه پنهان بود

آنقدر تنهایی با او بود که گفت:

نرم و آهسته بیا ، نرم و آهسته بیا

75 سال از طلوع ستاره سپهر ، سهراب سپهری گذشت و ما همچنان چشمها را نشستیم

حضورش را احساس می کنم.

 

 

مطلب آينده وبلاگ به سردبيری و مدير مسئولی خودم

عنوان: پادشاه عاشقان

موضوع: حافظ شناسی

تاريخ: يکشنبه ۲۰/۷/۸۲  

نوشته شده توسط: پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/٧/٢
ترانه چکاوک

چون خورشید بی خبر طلوع کردی

خواندی چون چکاوک  در شب تاریک غم

بر روی شاخه زندگی نشستی  

کمی آسودی

در سپیده دمی خاموش ترانه ی

جدایی  سر دادی

ترانه ی  تو

شمعی شد

برای

فروغ نگاهم

اسیری روحم

دزدیدن شعرم

از سوزش عطر نگاهت

قطره اشکی فروریخت

در کوزه خاطره ها

و شقایقی جوانه زد

 

***

تا روزی که باز گردی

چتر پاییز را دور خواهم کرد

ازکدورت ذهن

اگر بازگردی

اگر بازگردی 

یک دشت شقایق

به تو خواهم داد

و تو شعرم را به من

تا دوباره ترانه ای با هم بسرائیم

ترانه بانو خانوم جان

 

 

پسرک گلفروش

 

 

behdad

۱۳۸٢/٦/٢۳
تقديم به تو !

تو زلالی !

زلالی  به سان  آن جرعه آب که از سرچشمه میجوشد !

به مانند عطر یکی نامه !

چون سلام هر سپیده !

و تو شفافی !

شفاف به سان عطش اقاقی !

به مانند بوسه ی سیب بر لبان ارغوانی !

چون خبری گوارا !

و تو زیبایی !

زیبا به سان چشمان اشک آلوده یکی کودک !

به مانند ماه از شکاف پرده !

و

چون تحریر دلنشین خنیاگری مرده در گردنه های گریان ترانه !

تو زلالی و شفاف و زیبا ! و این ، پیش از طلوع هز ترانه ی من به زمزمه تکرار میشود ! پسرک گلفروش !

ترانه بانو

behdad

۱۳۸٢/٦/٢۱
بهترين دوست

                                                                                                                   روزی یک نامه از یک دوست یک همراه( پ. پ) به من رسید که خیلی بر من اثر داشت زمان زیادی که ازش بی خبرم امیدوارم هر جا که هست همیشه به این نوشته ها نظری بندازه.

نویسنده این متن و نمیشناسم اما به یک بار خوندنش می ارزه

گزیده هایی ار آن نامه را اینجا می نویسم :  

 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی  عمرت رو داشتی

اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو انجام بده پس انتظارعشق  متقابل  نداشته باش فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.

دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن ، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه.

دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی ، چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

شادترین افراد لزوما بهترین چیزها روندارن اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

عشق با یک لبخند آغاز میشه و با یک بوسه رشد میکنه و با یک اشک تموم میشه.

روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری

آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

 

 پسرک گلفروش

 

 

behdad

۱۳۸٢/٦/۱٠
 

***

در این گذر سرد

پریشان حالی

به خودم می نگرم

باز تو را می بينم

که

در پيچک اضطراب بودن

و خالی از هر احساس

در شب مهتابی ذهنم

راهی دیار فردا شده ای

ومن

جا ماندم

در قله وحشت گفتن

تا محو شدی در غبار آرزو

***

چه بسیار

      دیدگانم

محبت همیشگیت را نقش  زد

در مرداب تنهایی خویش

جایی که

پر سنجاقکی بخورد بر بوم

موج بی مهری ایام

می شکند رنگ آبی احساسم را

***

خواب دیده ام

خواب دیده ام  سار می خواند در قفس دنیا

آواز سکوتم را

و هر دو  

در کوچه باغهای  سیب

در موازات هم گذر می کنیم       

تا در ریسمان کور شک

بینا به دنیا باز گردی

***

می دانم

     می دانم پرده های ذهنم

     هیچگاه 

گذر قصه خیال انگیز تو را

تجربه نخواهد کرد

***

خواب دیده ام

خواب دیده ام

در موازات هم گذر خواهیم کرد...

 

پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/٦/٥
 

نمی دونم چرا بعضی از اوقات احساس می کنم درون این کوچه تاریک آخرش به بن بست می رسم با وجود اینکه همیشه به اطرافیان   قوت قلب میدم می گم همه چیز درست می شه  پر امید باشید اما زمانی هست که  خودم کم می یارم.

در هر مسئله ای که فکرکنید

را بطه با انسانها ، اتفا قا ت روزمره ، احساسات شخصی  به طور کلی زندگی

با وجود کلی آدم دورو برم زمانهایی احساس می کنم تنهام

با خودم می گم آخرش چی اینهمه تلاش برای زندگی  با این همه از خود گذشتگی که باعث شده عده ای سوء استفاده ببرن ، درپوش گذاشتن روی احساسا ت و نظاره کردن و  شنیدن قصه دیگران!!

و در آخر

بسی خواهیم خفت بی مونس و بی حریف و بی همدم جفت

البته همیشه از این افکار آزار دهنده سراغم نمی یاد فقط بعضی اوقات که...

 

*****

 

زندگی مرا رنجاند

من به او چهره بگشودم

زندگی بر من نفرین کرد

من به او خندیدم

آدمیان آرزوی مرا دزدیدند

من با امید ، امیدی تازه آغازیدم

از ترکه سرنوشت به خون خفتم

با گرمی خاطرات بیدا ر

با شاپرکی در اوج

با نفرین زمان در قعر

 

نمی دانم !!

چرا این چنین دنیای  من  بر طبل جنگ می کوبید

ای کاش بدانم روزی خواهد رسید

تا از بلای بودن و نبودن ها  رها شوم  و به نبودنی برسم ، و شبی را تا سپیده پلکهایم را به سنگینی کوه برهم  بگذارم و به لطیف ترین خوابی بروم که بر خاطره سنگی ام نقش بسته است.

 

 

 

پسرک گلفروش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

behdad

۱۳۸٢/٥/٢٤
اگرتکه ای زندگی داشتم

اگر خداوند برای لحظه ای تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم ،

بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم اعتبار همه چیز در نظر من ، نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست

کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا میدیدم ، چون می دانستم هر دقیقه که چشم هایمان را بر هم بگذاریم 60 ثانیه نور را از دست می دهیم

هنگامی که دیگران  می ایستادند من راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم . هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم

و از خوردن یک بستنی لذت می بردم. اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد ، لباسی ساده بر تن میکردم نخست به خورشید چشم

دوخته و سپس روحم را عریان می کردم .

اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ نوشته و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم . روی ستارگان  با رویاهای ونگوگ

شعر را نقاشی میکردم و با صدای دلنشین سوات ترانه عاشقانه به ماه هدیه می کردم . با اشکهایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا

درد خارها و بوسه گلبرگ هایشان در جانم بنشیند . اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی  یک روز بگذرد ، بی آنکه به مردمی که دو ستشان دارم نگویم

که دوستتان دارم ، چنان که همه مردمان و زنان باورم کنند .

آگر تکه ای زندگی داشتم ، در کمند عشق زندگی میکردم به  انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند

نمی  توانند عاشق باشند . آنها نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق با شند!

به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد . آه انسان ها ، از شما چه بسیار چیزها آموختم .

دریافته ام که وقتی نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد .

در یافته ام که یک انسان ، تنها هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموختم و اکنون وقتی در بستر مرگ چمدانم را می بندم همه را در آن می گذارم.

 

((گابریل گارسیا مارکز))

 

رمان های صد سال تنهایی ، گزارش یک قتل ، از عشق شیاطین دیگر ،

وپاییز،  پدر سالار مارکز برای همیشه  در خاطره بشری  می ماند

و در چمدان تنهایی او جا نمی گیرد .

 

پسرک گلفروش

 

 

 

 

 

behdad

۱۳۸٢/٥/۱٩
آواز سکوت

 

 

محبت تو

 

چون آواری از احساس بر سرم ریخت

و نوک انگشتان دلم را شکست

 

احساس تو

 

آغازی بود از آوازسکوت

آوازی بی نشان از ترانه ها

ترانه ای از نهان خانه درون

درونی خاک گرفته ازعبور اسبان وحشی حادثه

که وجود تو آبرنگی شد بر درون خاکسترش

 

هستی تو

 

آذرنگی شد در وجودم

خوابی در رویا

شبی در آتش و بی نشانی از سپیده

 

پر کشیدن تو

 

واگوی هایی شد از تباهی زمانه سیاه

تا نبودنت اعدام نفس باشد

 

گیسوان تو

 

انگیزه ای شد برای پرواز

یادگاری ماند از تنهایی آغاز

و من

خیال گیس تو را با خود به اوج خواهم برد

تا ز گیس تو جاودانه ای سازم از اوجی  بی پایان.

 

پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/٢/٢٥
يک اتفاق ساده
روزی زندگی زیبا خواهد شد
بایک لبخند
به سنگینی شاخه ای پر سیب
افتاده در چشمه نور
چشمه ای پر از لبخند بلور

روزی که چشمان تاریک تنهایی
در امتداد روشنایی علاقه صیقل خورد
تا خواب محبت بسرد بر ریشهای سرد دل
ریشهای افشانی که آغوش خواهند گرفت
تا عشق آرزوی فرداها نباشد

روزی که از بلندای غرور فرود آئیم
تا در فرود صعود را جستجو کنیم
وپرواز کنیم سوی پرییانی که پرند از
دلدادگی ، عاشقی ، دیوانگی

روزی که چیده شود از گذشته خوشه خاطرات
خواهم دزدید نگاه سنگی صخره از گلسنگ را
ومی بخشمش به نگاه کبوتر دانه محبت فردا را

آن روز
اگر که باورش بداریم
زندگی زیبا خواهد شد
با یک لبخند
از تماشای پرواز قاصدک در دشت پر سار
از فراز درخت سرو کهنسال

روزی خواهد رسید که
زندگی زیبا شود
و آن روز را مرا آرزوست.


تا آن روز زیبا خدا نگهدار...

پسرک گلفروش
behdad

۱۳۸٢/٢/٥
ترانه و من
می خوام واستون ترانه بگم
ترانه ای از بزرگی های
ترانه و من
می خوام واستون سرود بخونم
با فلوتم
با یک ارکستر بزرگ
همراه
ترانه ومن
آخه ما فقط دو نفر بیشتر نیستیم
اون و من ، من و اون ، من و ترانه ، ترانه و من...
حالا گوش تو بده به من تا من نقاشیمو بدم به تو!!!

یک روز بهاری سرد
ترانه و من
از سر دل تنگی شروع کردیم به نقاشی کشیدن!!!
اون پسرک لاغر و نحیف که اون بالا روی کوه آخر واستاده میخواد ی چیزی بگه
اما نه با حرف با صدا با فلوتش
تا اونی که اون پائین که اسمش ترانه است وهم ترانه است(چون هردو با هم فرق میکنه) بشنوه
ترانه داره کنار مرداب بالای سر نرگس اشک میریزه ، دل تنگی میکنه شاید واسه یکی شاید واسه دوتا شاید واسه یک دنیا.
من اون بالا و ترانه اون پائین موندیم
راه طولانی فقط ی قاصدک خبرکش رابط بین ما شده ولی هیچ مهم نیست ما به هم نزدیکیم
دلامون اینو میگه...
من و اون ، اون و من ، من و ترانه ، ترانه ومن...

این نقاشی حرف زیاد داره شاید شما هم بدونید!!!
یا شاید سئوال کنید؟
چرا نرگس سرخه؟
چرا خونه پسرک اون بالاها س ؟
چرا ترانه کوچک گریه میکنه؟
ی وقت نیفته تو مرداب تنهایی کنارش و غرق بشه
مبادا پسرک از بالای کوه پرت بشه پائین
اما هیچ به خودتون گریه راه ندید
چون این ی نقاشی و میشه روش رنگ زد
رنگ سفید
تا از دو باره بشه کاغذی بی خط
و دو نفر دیگه بیان و از نو شکلک بکشن
چون
اون و من ، من و اون ، من و ترانه ، ترانه و من...

پسرک گلفروش

behdad

۱۳۸٢/۱/٢٩
وقتی در شب راه ميرفتم

وقتی در شب راه می رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
هی نگاه کن! روی موژه هایت دانه های برف ریخته است...
و او گفت:
این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هردو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش ، گرمترین پناهگاه جهان است...

شل سیلوراستاین







behdad

۱۳۸٢/۱/٢٥
نگاه
ساده بگویم
نگاه زاده علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی
زمان می گذرد ، زمانه هم
کودک می شوی ، جوان هستی ، جوانی نمی کنی
رد می شوی ، پیر هستی ، می مانی
همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست
باز در پی آن علاقه پنهان آن نگاه همیشه تازه هستی
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان
جستجو می کنی
او دیگر تکه ای از تو شده سایه ای خوش بر دل تو
گوشه گوشه این دل خراب
سرشار از عطر نگاه توست عزیز



نوشته شده توسط............؟؟؟؟؟؟؟

پسرک گلفروش
behdad

۱۳۸٢/۱/۱٧
کوه آخر
گفته بودم مسافرم
و باید بسویی بروم که صدای سم اسبان وحشی حادثه جای خود را به بال زدن پروانه در صبحی رقیق می دهد
جایی که دیگر صدای پای انتظار بگوش نمی رسد
جایی میان راه منفعل از فردا منبسط از دیروز
جایی میان مرداب تنهایی وسط گردباد خاطرها
جایی وسط دشت لاله سر به زیر
جایی آخر لطف خدا
اما تو درنبودم چشم من باش و نفست را بجای من بدم بر آن نوشته های نیامده از راه
تا بخوانند کسانی که در فردای زمان خواهند رسید
تا بدانند که آن سو کجاست
تا بدانند که در دشت که زیست
تا بدانند که آن لاله چرا سر افکنده به زیر
چکامه های خود را بر اوراقی بنویس و به باد بسپار
تا برسند بر سر کوهی که بر آن آلا نه ای ساخته ام از جنس محبت
علاقه ای که از آن تو بود وپس از سالها انتظار به من رسید
اما چه دیر آمدی میان شاخه سروی خشک و چه زود مجبور به شکستن شدم از تو
درهنگامه دل تنگی ها فریاد برخواهم کشید میان مهتابی شب کوهستان تا در هجمه
رویاهایت مرا بشنوی
در شبی باز خواهم گشت
که به سان روز درخشان ا ست
و هدیه می کنم به تو نرگس سرخی
سپس بر بلندای کوه آخر می نشینم و قصه آرزوها را در فلوت خود چنان می دمم
تا سرودی شود برای تمام شدن فصل تنهایی ها آ نسوی مرزهای انسا نی
و تو پری ناز کوچکی خواهی ماند در قلبم تا که ردای سپید مرگ باز آید


پسرک گلفروش
نوشته شده در تاریخ 21/11/ 81

behdad

۱۳۸۱/۱٢/٢۳
پی تنهایی
دراین تنهایی تنها بر آشفتم چه بسیار سخت
پی گمشده ای گشتم چه بسیار دیر
و او پی من بود و نبود
مثل حوض پرماهی پی آب
مثل چشمی پی اشک
مثل درختی که قد کشید پی رعد
مثل جویی که بلند شد پی دریا
مثل سپیده پی نور
مثل نور پی باد
و بادها در راه
و آرامش در جنگ
آری
با من ، با تو ، با ما بود
قد ناز خوابی در صبح پیش ما بود
اندازه جو دانه ای در هاون
اندازه خیسی گلبرگ به هنگام فلق
به اندازه رها شدن قطره ای از حرف
آری
او بود ، خدا هم
اما باز تنهایی تنها بود .


پسرک گلفروش
behdad

۱۳۸۱/۱٢/۱٥
سوزنبان
در برهه ای از زمان
نرسیدن بهتر از دیر رسیدن
چو وقتی نمی رسی پس هیچ نمی بینی

هنگامیکه سوزنبان سوزن خود را به پای برهنه ات فرو می کند
و دردش تو را مجبور به سکوت
قطار سرنوشت حرکت خواهد کرد
تو نفس زنان تنها نظاره گری
پس
دلت بر جا می ماند آهی از لب می رانی
و
حسرتی می نوشی به حجم تمام کاج های سوزنی ......


در جایی که
باد گم شده بود
آ ب بالا می رفت
نوزادی گاز می زد به شیر ، مادری آب می داد به ماهی
و همه جا تاریکی

صوتی شنیده نشد
بی نور سفر کردم ، سایه بسیار بود
رسیدم به ته کوچه ای روشن
نرگسی آنجا
به انتظار شب می خندید
ناگه
گم شده بادی سرد
از فراز کاجی سوزنی
خورد به ساقه سرخش
و تنش قهوه ای شد

نرگسی که به امید چید نش و نشستن بر سر سفره زرین کودکی
گذران عمر می کرد
چه آسان
نم کشید در حسرت دستان پسرک

و من
بازهم قسم خوردم
بی نور سفر خواهم کرد .


پسرک گلفروش


behdad

۱۳۸۱/۱٢/۱٢
 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو...
یکریز و پی درپی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را .

یکی از زیبا ترین نوشته های شهیدی از سرزمین پدری استاد دکتر شریعتی
روحت شاد یادت گرامی وافکارت بر دل خواهد بود.


نوشته شده توسط پسرک گلفروش
behdad

۱۳۸۱/۱٢/٢
 
موج دریا حادثه گویان آمد
خورد بر نوک انگشتان دلم
نسیمش سرشی خورد روی تنم
مثل تماس ابر با درخت خزگرفته جنگلی انبوه
برد با خود خاطراتم را
تا بیدار شوم کنار آب با سرخی خورشید در انتهای افقی نا پیدا
تا پیدا کنم او را به نشانی فردا وراه دهمش به چادر مشکینم
حادثه آمد تا پدیدار شوی در مرداب تنهایی من
ابری نو آمد از راه و موج شور حادثه لبم را نمکین کرد
باد نرمش خود را چو چتری از پرش احساس باز کرد
تا دیگر درشتی چشم نبیند رنج و ملالی
و پیچاند به من شالگردنی از جنس بهار
تا نلرزد پسرک از نرسیدن به سحرگاه

پسرک گلفروش
behdad

۱۳۸۱/۱۱/٢٦
 


ديگر چه بگويم ؟!
گفته بودي كه بايد بروي ، روزي از روزها
گفته بودي كه بايد بروي تا تداوم تمامي غزل ها با تو بماند .
گفته بودي بايد بروي تا ديگر در هجوم باد بي قرار ، گلهايت پر پر نشوند .
گفته بودي كه بايد بروي تا به كودكان نيامده فردا ها بياموزي كه چگونه
نام گل را با رنگ خون و بوي داس ننويسند .
اما نگفته بودي كه من پس از آنهمه عادت و علاقه ي بي شكيب ، چگونه گفته هايت را
تاب آورم !
چگونه جاي خالي چشمهايت بر تن چكامه هايم را پر كنم
پس تكليف من در گرما گرم اين شوريده سري چه ميشود !
ديگر كيست كه در دستادست هجوم روياي خواب
هزاران شاخه مريم و ياس و رازقي به من هديه دهد .
ديگر كه براي من در زير هجوم آوار دلتنگيهايم هرشب
لا لايي بخواند ؟؟
ديگر چه كسي مرا به سان آن پري كوچكي ميداند
كه در اقيانوسي مسكن دارد
و تمام زندگي خود را در ني لبكي مي دمد و هروز با بوسه اي
به دنيا مي آيدو هرشب با بوسه اي ميميرد ؟؟!!
پس تنها ميگويم بيا
بيا و به حرمت طنين واپسين چكامه ترانه بانو بازگرد
پسرك گلفروش !!!

نوشته شد توسط ترانه بانو

behdad

۱۳۸۱/۱۱/٢٦
 
با چشمهای باز خود دیگر نمی بینم
اما تو چشم من باش
شاید ببینی
در دور دستها ، زمزمه ها ، فریادها
روزها ، تاریخ ها ، آدمها ، آوازها
خندهای آنسوتر را

ندیدم
چون آرزوها داشتم
نه
آرزو نبود رویا بود
در خواب بود در آب بود
نم کشید وریخت به جوی، رفت به دریای جمود
مي رفت
تا دیده شود در اطراف
روی سنگهای بلند ، پشت کوهای سفید ، در پس بوته ای پر خار
دشت لاله های واژگون
شاید آنجا
آرزویی متولد شده است.

پسرک گلفروش
behdad

۱۳۸۱/۱۱/۱٢
شيرينی دلتنگی
شیرین ترین احساس دل تنگی است دل تنگ بودن همراه با صبر زیباست
وقتی او نیست یادش هست
زمانی که رفت دلم تنگ شد مثل صورت چروک شده
پیرزن کویر نشین
خاطرش هنگام بارون مثل قطره ای سر می خورن وسط چین و چوروک دلم
کمی می مونن و بعد می رن همون جوری که اومد و زود رفت
یادمه دفه آخر بهش نگفتم که چقدر دوسش دارم
رفت و دیگه بر نگشت
متتظر بود که زبان باز کنم و بگم دوسش دارم
نگفتم چون ترسیدم
بزرگترین ترس زندگیم باعث بزرگترین انتظارم شد

دلم صندوقچه حرفای نه گفته است
دلم جعبه آمال ندیده است
دلم پر میزنه واسه گفتن
به اونایی که نشنیدن و رفتن
به اونایی که دوست داشتم و نگفتم
به اونایی که دوستم داشتن و نگفتن
دلم پره آلام نخونده است
دلم تنگ و پردرده اما احساسی قشنگه


پسرک گلفروش






behdad

۱۳۸۱/۱۱/٦
بت گلی
مقصد هیچ مهم نيست
رفتن گزينه بهتریست
چگونه رفتن
آن حركت اوليه براي ديدن و يافتن
از خراب آبات کندن ، بسوی ناکجا آباد پیش رفتن
در این راه پی چیزی گشتن
تحول درونی، برگشت به ذات وجودی
مبارزه با پیشامدها
وسرنوشت
که چه عجیبه حتی عجیب تراز مرگ که چقدر آسانست

چطور سفر کردن
با طنابی بر دست چرخی آهنی بر پا
کشش او کهربایست

یک بت گلی
با روزنهایی بر تن ،خشک شده در آفتاب، ستبر چون کوهستان
بادهم بر او کارگر نیست
اما....
تلنگر یک دست ، برای تغییرکوچکترین جزء او
وای
بت فروریخت
همه جا گرد و غبار
او مرده
سالها قبل
هنگامی که دیگر باران نبارید
جایی که غنچه سرخ گل بازنشد هرگز
نور خورشید نرسید به ما
آنجا که مادران بر سر گور شکسته میخوا ندند برای نوزادان قصه شبهای داز
و
بت گلی دو سرنوشت است
یکی ماندن و تغییر نکردن
و دیگری نابودی.


پسرک گلفروش
نوشته شده درمدتها قبل ، نیمه های شب، در میان راه
behdad

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]